تبلیغات
حرف های دلتنگی ؟؟؟؟؟
حرف های دلتنگی ؟؟؟؟؟

دوستش داشتم مال من نبود ولی بازم دلم براش تنگ میشه ؟؟؟؟

یه روز خوب چیتگر









    

مشکلات و سـختی ها مانند جاده های

 

 

مسـدود نیسـتند، بلکه بیشتر به راه هـای پرپیچ

 

 

می مانند. مطمئناً مشـکل مانع در راه نیسـت، بلکه در

 

 

حـقیـقت تـخته سنگی اسـت که با بالا رفـتن از آن زندگی

 

بهتر، با شکوه تر و پرنور تر می شود. خیلی وقت ها مشکل

 

در حـقیـقت هـمان دری اسـت که خدا از آن وارد زندگی ما

 

 

می شود. ما خود را در پوسته ای سخت محبوس کرده ایم

 

 

که خدا را از ما دور نگه می دارد. مشکلات این پوسته

 

 

را می شکند تا خدا به راحتی وارد زندگیمان شود.

 

 

 

 

                                               



 


کاش دلتنگی به پایان می رسید...

غصّه هایم ، اشکهایم ، دردهایم را کسى باور نمی کرد.


در درون سینه حتّى کور سویى هم نبود.

لحظه هایم بى تفاوت ، بى صدا ، بى روح بود.

خاطراتم پر ز حسرت ، خسته و مجروح بود.

چشمه چشمان من خشکیده بود.

قلب من از سنگ بود.


ناگهان در آن دل شب نور امیدى تمام خانه را روشن نمود.

گرمى مهرش تمام دردها را ذوب کرد.

از درون سینه آن شب بیقرارى جان گرفت.

و از کلام دلنشینش جان من ایمان گرفت.

اشکهایم باز باریدن گرفت.

چشمهایم باز تابیدن گرفت.


خاطراتم پاک شد،حسرت به پایان می رسید.


کاش دلتنگى به پایان می رسید.

کاش دلتنگى به پایان می رسید.

کاش دلتنگى به پایان می رسید.






به دیدارم بیا هردم

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ! ای روشن تر از لبخند

شب تاریک این دل را تو روشن کن

که من دلتنگ و تنهایم

دلم تنگ است

دلم ... !




خیلی سخته!

آره خیلی سخته وقتی فقط بتونی دلتنگیت رو تنها تو سینه فریاد بزنی!

وقتی با تلخی لبخند بزنی!

وقتی از اونچه که داره تو دلت می گذره هیشکی خبر نداشته باشه!

وقتی که تنهایی رو فقط با خودت قسمت کنی!

واقعا سخته! خیلی ........ !


حرفی نیست ...

در سکوتم فریاد را نظاره کنید

فریاد در گلو خشکیده است ...

حرفی نیست ...

چشمان بی فروغ

به دنبال کوچکترین روزنه رهایی

زبان قاصر از بیان

حرفی نیست ..

          

   به تودیگم.....

 

 به تومیگم مثل سابق نیستی                           

                        مثل من مجنون و عاشق نیستی


یا دلت درگیرعشق دیگریست

                         یا كه از نسل شقایق نیستی


من همان عذاداردلتنگ توام

                    گر چه می بینم تو عاشق نیستی


كاش می دانستم از اول كه تو

                          در حضور عشق صادق نیستی


مثل مردابی پر از وهم وركود

                             شاعر  شعر  حقایق  نیستی


من همیشه دوستت دارم ولی

                        این تویی كه مثل سابق نیستی

( ای كاش می شد هرگز همدیگر را

فراموش نكنیم . )


    


نامه ایی به مقصد نور …



سلام خدا جون …

میدونم ازم دلخوری ، میدونم  چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم !

خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..

دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !!

یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !

یه مدته از گناه ابایی ندارم !

یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !

یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !

یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !

یه مدته مغرور شدم !

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو

خدا جون … تو کمکم کن !!

نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

     دستمو بگیر، کمکم کن


روی بند دلت راه می‌روم /
بی ترس از افتادن /
بی ترس از سقوط /


وقتی كه هیچ چیز نداری وقتی كه دستهایی هستند بی هیچ انتظاری - حتی به هیچ حسرتی

دیگر چه بیم انكه تو را افتاب و ماه ننوازند وقتی میعادی نباشد





دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی






 و نمیدانی چقدر سخت است


وقتی که هستی و بودنت برای هیچ کس مهم نیست


کم کم عادت میکنی به بی تفاوتی


به مرگ هر روزه احساس


به تنهایی


به خلوت


به بودنی شبیه نبودن


جاری میشوی در خودت

...
و کم کم خطوط چهره ات


رنگ موهایت


تن صدایت


فرسوده میشود


شکسته میشوی


خسته میشوی از این بودن


و یک روز میبینی همه ورد زبانت


شده ارزوی نبودن
...  ...  ...
هستم ؟


چه کسی مرا دیده است؟


دست ها بالا؟


هنوز پیر نشده ام


یا شده ام نمیدانم...


ولی میدانم در قلب من چیزی است


که زنده ام میدارد



اگر کنارم بودی قضیه حسابی فرق میکرد

اگر دستای گرم و نگاه مهربونت رو داشتم

دیگه غمی نداشتم٬دیگه دل نگرونی نداشتم

اگر بودی تمام لحظه های با تو بودن را با دنیا

عوض نمی کردم٬به خدا عوض نمی کردم!!!

اگر تو را داشتم آنقدر نگاهت میکردم تا برای

همه ی عمرم کافی باشی٬ولی نیستی!

نیستی تا ببینی دیوانه ی یک نگاه قشنگت

در کنج دیوار کز کرده ام!!!

و بازم دارم می نویسم به امیدی که یه روز تو

این نوشته ها رو بخونی و بفهمی که روزهای

 بی تو بودن٬عجب روزهای سختی است.

می دونی چیه؟!!گاهی اوقات یه نگاه انسان

را به جرم هچ به اشدٌ مجازات محکوم میکند شاید

 این فاصله ای که بین دستان منو توست مجازات

ما باشد.تنها گناه منو تو اینه که به هم قول دادیم که

 هیچ وقت همدیگه رو تنها نگذاریم.

         بیا به همدیگه قول بدیم همدگه رو تنها نگذاریم.


می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست




خیلی دوست داشتم

خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم اما دوباره نشد دوباره وقتی بهت رسیدم فقط میخواستم کنارت باشم فقط میخواستم صداتو بشنوم فقط میخواستم آغوشتو داشته باشم همین بازم اینکه نتونستم حرف بزنم سخت بود واسم سخت اما آغوشت از همه چی واسم قشنگتر بود واسم بازم تازگی داره اما ناراحتم از اینکه این همه اذیتت کردم اما بهت گفتم فقط این جمله رو میخواستم بهت بگم که من تو این زندگی وابسته توام بشم واست هیچ مشکلی درست نمی کنم هیچی آخ که چقدر لذت بخشه وقتی رو پاهات میخوابم چقدر لذت بخشه وقتی دستاتو می گیرم چه حسی داره وقتی ......نمیدونم فقط دوست دارم و هیچی نمیخوام...







نمی دانم چه زمانی می آیی ...


نمی دانی هر روز که می گذرد چشم انتظاری من بیشتر می شود

آیا دلت همچون دل من که در پیش توست ، در گروی من است ؟


آیا در انتظار دیداری آغازین با من هستی؟


فرصتهای من گذشتند ، اما برای آن ها دلم تنگ نشد


اما هر لحظه دلم برای تو و آمدنت تنگ می شود


آیا دل تو هم برای این دلتنگ عاشق تنگ می شود ؟


نمی دانم چه زمانی می آیی ...


و مرا از این غربت سردی که وجودم را فرا گرفته رها می سازی



باز هم نمی دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را می خواهد و بس!!!











نظر یادت نره ممنون....

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 11:56 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |


خدا را چه دیدی؟!

شاید یک روز در كافه ای دنج و خلوت

این كلمه ها و نوشته ها صـوت شدند!

برای گوش های تو

كه روی صندلی رو به روی من نشسته ای

و برای یک بار هم كه شده

چای تـو سرد شد

بس كه خیره ماندی به من .




به تماشای تو خواهم آمد

به تماشای صداقت

به تماشاگه راز

به تماشای صلابت،پاکی،یکرنگی

من سراپا عطشم

من سراپا عطشم مثل کویر

مثل یک بوته روییده به دهر

که به موسیقی سبز باران

دل، خوش می دارد

من سراپا عطشم

مثل یک دفتر خالی

که فقط بارش شعر

می تواند

شعله ی تشنگی اش را بنشاند

ای تماشاگه راز !

به تماشای تو خواهم آمد

که فقط دیدن تو

وفقط...دیدن تو

می تواند عطشم را بنشاند .





من بی تو بودن را...
با پرنده های ایوان... با دو خط شعر شاملو...
با ابرهای نمناک آسمان...
با غزلی از حافظ به همین سادگی به سر میکنم. .










قلبـــم را تــا می کــنم ،

میگــذارم لابلای ِ صفــحـات ِ کــتاب !

تــا دست نخــورده بمــانـد !

برای زمانی که بازمیگردی ..

راستـی ،

مـوریــانـه بیـــداد میکــند !!!

دیــــر نکــنی ...!



باران‌باران نگاه تو


تن خیس من


بی خیال ِ چتر ...




















نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 02:47 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |




دیگر چیزی مرا به تو نمی رساند

نه این جاده ها

نه این ماشین ها

نه این مترو لعنتی

و نه این پاهای بی خاصیتم

قبلا یک دلتنگی کوچک هم مرا به تو می رساند!



یادت باشد،

مـــــــن اینجا

کنار همین رویاهای زودگذر

به انتظار آمدن تــ♥ـــو

خط های سفید جاده را می شمارم... !




ببـــیــــــن

این اسمش دلــــــه!

اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی...

اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه

میشد مغــــــــز!

دلـــــه...

نمی فهمــــــه!




مشكلات

چون قند

در تلخ ترین چای زمین

حل می شود.

اگر تو صبح ام باشی!




خستـﮧ ام . . .

از این همـﮧ خواستن هایـے ڪـﮧ

داشتن نمـے شود . .




هر روز ...


این عشق یک طرفه را طی میکنم...
یکبار هم تو گامی بدین سو بردار...
نترس...
جریمه اش با من..







نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 02:36 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |




از روزی می‌ترسـم ، که وقتی بهم میگه ؛ دوستت-دارم ، یاد ِ تــــو بیوفتم



کجای دنیا،

پشت کدام پنجره

می توان ایستاد

و به تو

فکر نکرد؟؟؟






بالِشــِ خودَم را تَرجیح میدهم!!!

شانه هایت مِثه بالشــ های مسافرخانه می مـــانَد

خوبـــ میدانم ســـَر هاﮮ زیادﮮ را

مهمان بوده...





دیگــر نـمی نــویسـمت ...

هــرکـس بــه چشــم هــایــم نگــــــاه کنــدتـــو را خــواهــد خــوانـد....





رفته اند

نیستند!

دِلم

صَبر و قرارم

دَستانت

نِگاهت

هوش از سرم...

بیاورشان!








هر روز بر روی دلــــ♥ـــم می نویسم:

" عاشقی تا اطلاع ثانوی ممنوع "

به رویای با تو بودن که می رسم

دیگر بار

دلم می لرزد!





نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 02:24 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |



تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش


گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش


غصّم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری



شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری


دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون


دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون


دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش


بازم منو به خاطر تمام خوبیات ببخش



                           اصلاً فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی


اینجوری خیلی بهتره، بگو منو نخواستی


برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوستش داری


اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

 


دیگــر نـمی نــویسـمت ...
هــرکـس بــه چشــم هــایــم نگــــــاه کنــدتـــو را خــواهــد خــوانـد....





نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391 ساعت 12:24 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |

هرگز به یاد جدایی نبوده ام

به یاد فاصله ها هایی که تو را از من خواهد گرفت

هرگز در اندیشه تنهایی نبوده ام

در اندیشه لحظه هایی که بدون تو پایان خواهد گرفت

 

ولی چه سود که  تقدیر مرا همیشه دچار هرگز ها کرد.



چشمانم را می بندم تو می آیی همه جا تاریک است من تو را میان تاریکی پیدا می کنم.
چشمانم را می گشایم تو گم می شوی.

کاش چشمانم همیشه بسته بود!


 

  با هم بودیم ولی من بی تو و تو بی من اینك ما زهم دوریم و باز هم من بی تو و تو بی من

   كاش:  هر دو صاحب یكدیگر بودیم حتی دور از هم


دوستت دارم بیش از…

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو میخواهم و تو نیز مرامیخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی


تو را دوست می‌دارم


تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم


تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.



عشق یا دوست داشتن



عشق در لحظه ای پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان ، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.


دوست داشتن با یک سلام شروع می شود و عشق با یک نگاه، دوست داشتن با یک دروغ از بین می رود و عشق با مرگ.


از عشق هرچه بیشتر می شنویم سیرابتر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر.


» شما کدام را ترجیح می دهید؟
 عشق یا دوست داشتن





نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 01:11 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |


































نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 11:38 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |


نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 11:37 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |

        کاش می توا نستم

         با دستانی که محکوم به نوشتنند

                 تنهاییم ،دلتنگیم

                و سکوت سرد فاصله ها را

                    برایت نقاشی کنم

              کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد

            تا می توانستم از دلتنگی هایم

              با همان رنگ برایت بوم بسازم

               کاش می توانستی شب هنگام

                با بالهای شیشه ای خیالت

             تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی

               دستانم را بگیری

              و تا ته زمان با من سخن گویی

               کاش می دانستی هر شب

                در تکرار لحظه ها

               خسته از سکوتی بی انتها

            با ماه ، با ستاره از تو می گویم

            کاش می دانستی در نبودن هایت

                       به جای تو،

                       برای شب بو ها

                         قاصدکها

                 و یاس های دلتنگ حیاط

                           شعر می خوانم

                         در انتظارت می مانم

                    تا یخ های زمان ذوب شود

                 تا پرستوها به پرواز در آیند

                      پس فعلاً محکومم

                     و محکوم یعنی دلباخته دچار

                              و دچار یعنی عاشق



خیال بوسه ای که اینجا

جا گذاشتی اش ،

بر لبانم سنگینی می کند ...

به خاک می افتم در مقابلت

فکر می کنی چیز دیگری هم

برای باختن دارم هنوز؟؟؟؟؟


خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار



شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!

برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!

مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!

به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید

تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ شاعر مرد:

به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!





نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 11:05 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |


دنیا گاه بلند با من خندیدی گاه صدای گریه هایم

را شنیدی گاه بغضت را حس می کردم گاه توپر بودی از لبخند کودکانه من، حرف های ساده عاشقانه من، گاه از تو می رنجیدم گاه می بوسیدمت گاه...............


می دانم که بی تو دوام نمی آورم می دانم که بی توتمام شبهای من سیاه است تمام خاطرات من خاکستر نشینند می دانم که بی تو به معنای تام کلمه دوام نمی آورم بی توگم می شوم میون لامپ ها وچشم ها بی توتمام شب های من به اضطراب ختم می شود تورفتی وپس از تو من در شهر گم شدم دیگر کاشان مرا به یاد نمی آورد دیگر پس از تو من در شهر نخندیدم دیگر مریم گریه هم نکرد همه بغض بودم وانتظار،  مادر برایم گریه کرد من تب داشتم تمام شب های جدایی را ،همه اندوه بودم تمام فصل های نیامدنت را، من چشمانت راحفظ شدم ازبس مرور کردم .زمانه از من امتحان سختی گرفت دیگر شبها به یادت آواز نخواندم دیگر صدای ضعیف مریم درکوچه نپیچید دیگر رفتگر به بهانه جارو کنار دیوار خانه نخوابید پس از تو بایک علامت سوال روبه رویم بی تو من چراهستم؟ خدایا مرابرای چه نگه داشته ای او هرگز دیگر سراغم رانمی گیرد انگار دلم هنوز امیدوار است.


این روزها ..........این روزها دلم اصلا مراعات مرانمی کند

دلم این روزها سخت بی قراری می کند ....کاش راه گریزی بود ازاین تب وتاب دل.....

من بلد نیستم ،هیچ وقت بلد نبوده ام بادلم ناسازگاری کنم .پیشش کم می آورم به گریه می افتم التماسش می کنم که رهایم کند ودل تنگتر می کند کمان بی قراری هایم را.......

این روزها گرم گرمم پر ازحرارت نداشتنت ....پر از غصه های جداییمان....

پر ازتوام پراز خاطرات تو وتو...تو!!!!!!! گاهی اوقات فکر می کنم اگر خدا تورانمی آفریید چه می کردم ؟باور می کنی بااین تفکر بچه گانه پر از اضطراب می شوم وشب تاریکی های دنیا تمام وجودم را پرازترس می کند .......

تو...ای تویی که من همه توام ....ای تویی که ازخوبی جانم را به لب رسانده ای باورم کن ......این تمام رویای این پسر چشم براه است

مرا میان لامپها ونورها ..میان شب های مدفون .....میان تمام تنهایی تاریک یک دختر ......میان صدای زوزه ای گریه ای تلخ ...میان تمام نداشتنهایت باورکن ....میان تمام خواهش های این دل نزار......از توکه می نویسم گرمم ...

گرمتر ازکوره داغ فلز .....باورم داری نازنین


  یه جاده

یه جاده پر برگ یه راه باریک

یه خاطره شده یه روز تاریک

وقتی رفتی هوا تاریک وسرد بود

توخوندن کلاغ یه بغض درد بود

حالم خیلی بده لباس می پوشم

دیروز کسی فکر کرد که گل فروشم

اخه همش کنار جاده ام من

نگام براهو چه ساده ام من

یه گلدون پر گل تودست می گیرم

هرکی مثل توه براش میمیرم

میگم شاید یه روز از راه بیای تو 

صدام کنی بگی مریم کجای تو

نباشم پیش روت شرمنده میشم

توباشی من چه شادم زنده میشم

هزار بار باخودم گفتم که میرم

یه روز رنگ نگاتو دور میریزم

ولی هر چی می گردم خواستنی نیست

رنگ چشمای هیچکس موندنی نیست

رنگ چشمات نه رنگ صدای دل بود

صدای دل هم پیش چشمانت خجل بود

می خوام یادم بره روزی توبودی

روزی گفتم روزی خوندی سرودی

می خوام عادت کنم به بی تو بودن

ندیدن توو بی توسرودن

برو دیگه خیالتم نمی خوام

می خوام عاشق باشم مثل قدیمام

قدیما من دلی ایینه داشتم

کمی ساده ولی بی کینه داشتم

صدای پای دوست همگام من بود

همیشه رنگ چشمامم قشنگ بود

کاری نداشت که روزه یا شبه دل

نه مثل الانم درست مث گل

دلم می خواد خداپیشم بمونه

دستمو بگیره برام بخونه

خدایا دوست دارم پیش توباشم

پیشم باش تا بمونم تاکه باشم


  نرو

بهت گفتم نبر ازمن جدایی ازچشات سخته

تموم جاده می دونه اونیکه مونده بدبخته

گلهای سرخ پیش در هوای رنگ چشماشه

هزار بار ارزو کردم اونیکه رفت شبه باشه

امارفتی به روی باز فقط گفتی بروسرده

منم خندیدمو گفتم اونیکه کشت منودرده

به دنبال قدمهاتم فقط اشک غزل ریختم

نگفتی حتی یکبارم چرا بودم چرا رفتم

پس ازتو رنگ لبهامم به رنگ بوم نقاشیست

همون بوم سفیدی که بدون رنگ تو هیچیست

توسرخ وسبز وآبی وتمام رنگ دنیامی

همه جا تیره وسرد شد اخه تو رنگ چشمامی

پس از تو رنگ چشمامم دیگه میشی وزیبا نیست

دیگه هیچی نه ابی ونه گرم ومثل رویا نیست

تو اسون رنگ روزامو به رنگ شب سیاه کردی

جواب گریه هام گفتی که بس کن برنمی گردی

ولی من اون گل سرخم که باگلهای زرد ننشست

دلش پیش نگات لرزیدسکوتش پیش تونشکست

بهت گفتم که می مونم که پاییزت بهاران شه

کویر غصه میمیره میاد اون روز که بستان شه

توگفتی جاده میره ومنم دنبال اون میرم

اگه که عاشقم هستی نگو نرو که میمیرم

سفر از سرزمینی دور منوپیش خودش خونده

نمیشه پیش تو باشم وجودم اون طرف مونده

مث یه کفتر بی کس به روی بوم تنهایی

نگات کردم توخندیدی فقط گفتم بی وفایی...




 


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 01:48 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |

تو رفتی!!!

تو رفتی!!!

هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چی میشه؟؟؟

هیچ از خودت سئوال کردی که به کدامین گناه مرا تنها گذاشنی؟؟!

کاش لحظه رفتن اندکی تامل میکردی و به گذشته می اندیشیدی،به گذشته ای نه چندان

دور،به روز اول اشنایی،به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم.

تو رفتی!!!

کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده را با خودت

میبردی.....!!!

کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم.....!!!

تو رفتی!!!

چگونه دلت اومد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری؟قلبی را که فقط به عشق تو میتپد و

 تو از ان ساده گذشتی و ان را تنها گذاشتی!!!

بعد از تو نه بهار رنگ سبزی را برام داره و نه تابستان برام معنایی.....!!

تو رفتی!!!

اری تو  رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی.امیدوارم تنها بمانی تا بدانی

 با قلب عاشقم چه کردی.....کاش تنها بمانی...........!!!!

        عشق من مواظب خودت باش و بدون کسی رو که به یادش نیستی،

                                              همیشه به یادته!



حس عاشقی

سخت ترین دیدار......دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات

یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی که هنوز هم دوستش

داری و بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوباره اش تحمل کردی فریاد بزنی.

تو گوشش فریاد بزنی اما......نتونی......نتونی حتی یه لحظه تو چشماش نگاه کنی که بفهمه

با همه بی وفایی هاش هنوز هم با همه وجودت دوستش داری.

تو چشماش نگاه کنم و بهش بگم:هنوزم مثل همون روز اول که وقتی دیدمش دلم لرزید

وقتی می بینمش یا صداش و میشنوم دلم میلرزه و یاد چشماش و تن صداش می افتم.

هر روز که می گذره از روز پیش عاشق تر و بیشتر دلتنگش میشم و هر روز با خدای خودم

میگم:خدایا!این چه حسیه که من دارم ؟ انگار که هیچ کس و غیر از اون نمیشناسم و نمیبینم

انگار فقط اون روی این کره ی خاکی افریده شده که نمیخوام غیر از اون صورت کس دیگری و

ببینم و هیچ صدایی به قشنگی صدای اون نمیخوام بشنوم .

هی با خدای خودم حرف میزنم:هی میگم: ای خدا لطفی کن و همین حال و روز و نصیب اونم

کن .کاش همین حسی که من دارم اونم داشته باشه شاید هم داره ولی به روی خودش

نمیاره.

دوست دارم تو چشماش نگاه کنم و بگم : عشق من تا نفس دارم و زندگی می کنم دوستت 

دارم و به هیچ کس و هیچ چیز هم اجازه نمیدم که ما رو از هم جدا کنه.

بهش بگم که بدون تو نمیتونم توی این دنیا زندگی کنم. زندگی بدون تو برام غیر ممکنه.

یه روز نبینمت دلم میگیره،بیا تا دلم اروم بگیره ، هرجا رو که میرم و به هر گوشه که نگاه

میکنم فقط تو رو میبینم اگه یه روز تو نباشی دلم میمیره.

من میخوام فقط با تو بمونم تو رو خدا نگیر از من اون نگاتو.

عشق من ، من تک پر توام تو هم تک پر من باش.



نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 01:38 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |















































خدای حالا كاری نداریم نمیشه نظربدی؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 3 دی 1390 ساعت 11:10 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |

خصوصیات متولدین ماه های مختلف:سمبل-عنصر-سیاره -روز اقبال-اعداد شانس-سنگ خوش یمن-رنگ

فروردین

سمبل : قوچ

عنصر: آتش

سیاره : مریخ

عضو آسیب پذیر :سر

روز اقبال : سه شنبه

اعداد شانس : 6 ، 9

سنگ خوش یمن: الماس

رنگ : قرمز

فروردینی ها در پی عشق آتشین و پر شورترین عشق ممكن اند او خود به خود جنس مخالف را جذب می كند . لذتهای جسمانی برای اوبسیار اهمیت دارد و گاه احساس مالكیت شدیدی نسبت به معشوق خودرا دارد.

اردیبهشت

سمبل : گاو نر

عنصر : خاك

سیاره : ناهید

عضو آسیب پذیر : گردن

روز اقبال : جمعه

اعداد شانس : 4و6

سنگ خوش یمن : زمرد سبز

رنگ : آبی روشن

گل : خشخاش

حیوان : گاو

جذاب است و عشقش تا حدی نفسانی.برای او عشق اهمیت زیادی دارد و اگر عاشق شود عاشقی فداكار خواهد بودمعمولا صبر میكندابتدا طرف مقابل تعهد خود را ثابت كند و سپس خود را در این تعهد شریك میكند.

خرداد

سمبل : دو قلوها

عنصر : هوا

سیاره : عطارد

عضو آسیب پذیر : دست و شانه

روز اقبال :چهارشنبه

اعداد شانس : 5و9

سنگ خوش یمن : عقیق

رنگ : زرد

گل : زنبق

حیوان : پروانه

چه راحت میتوان عاشق او شد. جذابیت و شیرینی كلام او به خوبی بر این مدعاست.او عاشق شادی و خوش بودن است و اگر نتوانی او را شاد كنی جذابیت خود را از دست می دهی.

تیر

سمبل : خرچنگ

عنصر : آب

سیاره : ماه

عضو آسیب پذیر : سینه و شكم

روز اقبال : دوشنبه

اعداد شانس :3و7

سنگ خوش یمن : مروارید

رنگ : نقره ایی

حیوان : حیوانات صدفدار

او مانند سیاره خود ، ماه در حال تغییر است اگر به او اطمینان كامل نداشته باشی هرگز رابطه ی عاشقانه با اونخواهید داشت او از عشق ورزیدن لذت می برد و در عوض میخواد آن را دریافت كند.

مرداد

سمبل : شیر

عنصر :آتش

سیاره : خورشید

عضو آسیب پذیر : قلب و پشت بدن

روز اقبال : یكشنبه

اعداد شانس : 8و9

سنگ خوش یمن : یاقوت

رنگ : زرد

گل : آفتابگردان

حیوان : گربه سانان

عاشق عاشق شدن است و معشوق خود را غرق هدایای خود می كند تلاش می كند تا رابطه ی عاشقانه ی بی نقصی را خلق كند.

شهریور

سمبل : باكره

عنصر : خاك

سیاره : عطارد

عضو آسیب پذیر : سیستم عصبی

روز اقبال : چهارشنبه

اعداد شانس : 3و5

سنگ خوش یمن : یاقئت كبود

رنگ : سبز

گل : بنفشه

حیوان : سگ كوچك – گربه

می تواند چنان تودار باشد كه به نظر برسد كه از برخورد با دیگران منع شده .ولی آن گاه كه به عشق واقعی خود دست پیدا كند دیگر این ویژگی او را نخواهید دید.برای چنین انسان فداكارومهربان تحمل سختی بسیار با ارزش است او به آسانی در عشق گول نمی خورد چون می داند در پی چیست.


مهر

سمبل : ترازو

عنصر : هوا

سیاره : ونوس

عضو آسیب پذیر : كمر و كلیه ها

روز اقبال : جمعه

اعداد شانس : 6و9

سنگ خوش یمن : الماس

رنگ : آبی و بنفش

گل : سرخ

حیوان : خزندگان

او می تواند دوست خوب و میزبانی عالی باشد او در سیاست دومی ندارد.

آبان

سمبل : عقرب

عنصر : آب

سیاره : پلوتون

روز اقبال : سه شنبه

اعداد شانس : 2و4

سنگ خوش یمن : یاقوت زرد

رنگ : قرمز

حیوان : حشرات

مرموز است ولی میتواند عاشق باشد.از حمایت دیگران لذت می برد او می تواند حسود و تودار باشد.با كسی كه حس كند قابل اطمینان است كنار می آید.

آذر

سمبل : كمان دار

عنصر : آتش

سیاره : ژوپیتر

عضو آسیب پذیر : كبد

روز اقبال : پنج شنبه

اعداد شانس : 5و7

سنگ خوش یمن : فیروزه

رنگ : ارغوانی

گل : نرگس

حیوان : اسب

اگر شخص مورد علاقه اش را پیدا كند وفادار است.مشكل اینجاست كه خواسته اش را بیان نمی كند و صبر میكند تا خودتان حدس بزنید.

دی

سمبل : بز

عنصر سمبل : بز

عنصر : خاك

سیاره : زحل

عضو آسیب پذیر : زانو- استخوان

روز اقبال : شنبه

اعداد شانس :8و9

سنگ خوش یمن : عقیق رنگارنگ

رنگ : سیاه و قهوه ایی

عجله ایی در عشق ندارد.نه به سرعت عاشق می شود نه به سادگی راز دل خود را می گوید او همواره در حركت است ولی نمی داند چرا.فقط می داند باید موفق شود اگر فكر میكنید می توانیداو را از رسیدن به هدفش باز دارید و به سمت خود جذب كنید سخت در اشتباهید.

بهمن

سمبل : آب گیر

عنصر : هوا

سیاره : زهره

عضو آسیب پذیر : مچ و ساق پاها

روز اقبال : چهارشنبه

اعداد شانس : 1و7

سنگ خوش یمن : یاقوت ارغوانی

رنگ : آبی

حیوان : پرندگان درشت اندام

اگر عاشق متولد بهمن باشید با تمام وجود عاشق شما خواهد شد تنها نكته ایی كه باید از آن دوری جویید این است كه بر سر راه پیشرفت او قرار نگیرید. او عاشقی صادق است. دیر عصبانی می شود. آزار دهنده نیست .برنامه های خودش را دارد .هرگز تغییرنخواهد كرد.اگر نتوانید خود را با ایده های گوناگون مذهبی ،فرهنگی و اجتماعی او هماهنگ كنید هرگز شانسی برای دستیابی به عشق پایداراو نخواهید داشت.

اسفند

سمبل : دو ماهی كه خلاف جهت هم شنا می كنند

عنصر : آب

سیاره : نپتون

عضو آسیب پذیر : پاها

روز اقبال : جمعه

اعداد شانس : 2و6

سنگ خوش یمن : یاقوت كبود

رنگ : سبز روشن

گل : نسرین

حیوان : ماهی

او به پای معشوق فداكاری های بسیار می كنداگر عاشق شماست واقعا خوشبختید. برای حفظ این رابطه از هیچ كاری رویگردان نیست مادامی كه به او وفادار باشید از آن شما خواهدبود.


نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 02:00 ب.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |

                         کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم





بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند



اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد



کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم


                          کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود



دنیا را ببین




...


بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید




بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمی
بینه


بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت



بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه


                             بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
                               بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی


بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم




بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه




کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی


دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت



بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه



بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم




بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی





بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس


نمی فهمد


                                  بچه بودیم دوستیامون تا نداشت


                             بزرگ که شدیم همه دوستیامون تاداره



                                         بچه که بودیم بچه بودیم





                        بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم 







خدای نگاه كردی میشه نظر ندی؟؟؟؟؟؟












نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 10:26 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |





















نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 11:48 ق.ظ توسط رسول معمارپور نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ